14سال بعد
خلاصه بيدار شديم و وضو گرفتيم و نماز رو خونديم بازهم مثل مرده ها افتاديم و خوابيديم ساعت حدود 7 صبح بود كه باصداي بوقهاي ممتد ماشينها به ويژه ماشينهاي سنگين از خواب پريديم بعدها فهميديم كه سوري ها از اين وسيله يعني بوق چه قدر كه استفاده نمي كنند !! و به قول يكي از بچه ها ظاهرا خيلي از راننده ها مشکل اعصاب دارند و با بوقهاي ممتدي که مي زنند سعي مي کنند خودشون رو اروم کنند من که معمولا سحر خيز هستم ديگه نتونستم بخوابم اما جاتون خالي ديگر رفقا تا ساعت 9و 9:30خوابيدند بالاخره صبحانه رو که يکي از بچه ها زحمت تهيه اش رو کشيده بود خورديم و حدود ساعت 10:15به سمت حرم حضرت زينب (س) راه افتاديم هتل ما نزديک حرم حضرت زينب (س) بود و تا خود حرم بيشتر از 5دقيقه راه نبود براي اولين بار از خيابان اصلي رفتيم تا موقعيت جغرافيايي محل استقرارمون رو بهتر بشناسيم تصوير بعدي که از سوريه در ذهن مانقش بست همين موقع بود اگرچه مسافت کم بود اما کوچه و خيابان کثيف و پرازاشغال ، جدولهايي که انگار صد سال پيش ساخته شده است و تابحال هم شسته نشده است ساختمانهاي فرسوده که فقط چند هتل نوساز در بين انها خودنمايي مي کرد و سيم کشيهاي بسيار نامرتب برق در خيابان مقابل حرم حضرت زينب (س) که فقط کافي بود جرقه اي زده شود وهمه جا را به اتش بکشد اينها همه در مقابل چشمان ما بود تا به حرم حضرت زينب (س) برسيم درضمن يک موضوع ديگه اي که در وهله اول توجه هر ايراني را در خيابانهاي دمشق به خودش جلب مي کرد وفور پرايد ايراني يا به قول سوريها صبا انهم بيشتر در قالب تاکسي بود
به هرحال به حرم حضرت زينب رسيديم و درهمان حياط حرم بصورت دسته جمعي زيارتنامه را خوانديم وباصداي الله اکبر و پخش اذان ظهروارد شبستان حرم شديم تانماز را بخوانيم غافل از اينکه در شبستان نماز جماعت خوانده نمي شود و نماز جماعت درمصلايي در کنار حرم خوانده مي شود
شبستان حرم بسيار شلوغ و پر از زائران ايراني از استانهاي مختلف بود البته بودند زائراني از ديگر ملتها به ويژه عربها اما تعداد انها در برابرزائران ايراني بسيار اندک و ناچيز بود در بدو ورود ناگاه توجه ام به تفاوتهاي چهارده سال پيش گنبد و بارگاه حرم حضرت زينب سلام الله عليها جلب شد سال 72 که به زيارت اين حرم امده بودم جمعيت خيلي کم بود و تقسيم بندي براي خواهران و برادران هم در داخل شبستانها نبود ضريح حضرت از اهن بود و نماي خاصي هم نداشت و کاشيکاريهاي کنوني هم وجود نداشت اما الان بعد از چهارده سال ايرانيها ضريح باشکوهي براي ان حضرت ساخته و با کاشيکاريهاي ايراني جلوه اي ديدني به اين گنبد و بارگاه داده اند برروي ضريحي که ايراني ها ساخته اند اشعاري فارسي در رساي ان حضرت نوشته شده است و در اخرين مصراع هم امده است "تقديم اين ضريح زعباس مس فروش است "

برروي نماد سنگي هم که در داخل ضريح بود تابلوي ايت الکرسي به رنگ طلايي بود که تقديمي اقاي هاشمي رفسنجاني بود در کناره ان نماد سنگي نيزبه فارسي نوشته شده بود
"اين مرقد مطهر فرزند حيدر است ارامگاه دختر زهراي اطهر است "

واقعا اگر ايرانيها نبودند بعيد نبود که اين حرم نيز مانند بسياري از بارگاههايي که در قبرستان باب الصغير سوريه است بسيار نامرتب ومتروک باقي بماند (درخصوص اين قبرستان هم در اينده خواهم گفت)
بعد ازخواندن نماز دوباره به هتل برگشتيم اولين ناهار ما با تاخير چند ساعته جوجه کباب سوري بود با ادويه هايي که سوريها استفاده مي کردند هر پرس 3هزارتومان بعضيها خوششان امد و برخي هم چندان به مذاقشان خوش نيامد
بعد از کمي استراحت حدود ساعت 6بعد از ظهر بازهم رفتيم زيارت چون تازه نماز تموم شده بود خيلي ها مشغول زيارت بودند و داخل شبستان حرم هنوز شلوغ بود به همين علت باخانواده داخل حياط نشستيم و زيارتنامه و قران خونديم نزديک ساعت هشت بود که ديدم دربهاي شبستان را بستند تعجب کردم زيرا در ايران خودمان اگر هم درب حرمها را ببندند فقط از ساعت 12شب تا اذان صبح است نه ساعت 8که تازه خيلي ها قصد زيارت دارند رفتم جلو تا ببينم اگر اجازه مي دهند براي دقايقي داخل شوم به جز من ديگراني هم بودند که مي خواستند وارد شوند اما خادمي که انجا ايستاده بود به زبان عربي مي گفت حتي براي يک دقيقه هم امکانش نيست خوب اين تجربه جديدي شد تا شبهاي ديگر زودتر براي زيارت بيائيم البته شبهاي ديگر هم اتفاقاتي افتاد که خواهم گفت ان شب برگشتيم و بعد از صرف شام در کنار دوستان و گپ و گفتگويي با رفقا به استراحت پرداختيم تا روز بعد







به دنياي خبر که مي رسي توقع داري تو اين وبلاگ پر باشه از خبرهاي جور و واجور ، اگرچه صاحب اين وبلاگ وبلاگش رو با درج انواع خبرها شروع کرد اما از ابتداي سال 86 تصميم گرفت بيشتر مطلب بنويسه تا اينکه خبر درج کنه و مطالبش هم بيشتر درخصوص خبر باشه و ارتباطات.