بعداز ظهر چهارشنبه قرار بود که به مرقد حجر بن عدي برويم اما من ترجيح دادم در هتل بمانم و استراحت کنم قبل از نماز مغرب و عشاء راهي حرم حضرت زينب (س) شديم خوشبختانه اين دفعه ديگه رئيس جمهوري نيومده بود که حرم رو قرق کنند وارد صحن که شديم يک گروه از آذري زبانها با دوسه تا روضه خون داشتند روضه مي خوندند روز آخرشون بود و خلاصه حال و هوايي داشتند نيم ساعتي پيش اونها بوديم تا اينکه عزاداري شون تمام شد رفتيم داخل شبستان ، نماز رو خونديم و مشغول زيارت بوديم که ديديم همون دوسه تا روضه خون اومدند کنار ضريح نشستند و يواش و يواش شروع به زمزمه کردند خودشون دوسه تا بودند با استادشون که يک پيرمرد باصفايي بود هرکدام براي دل خودشون روضه مي خوندند و اهسته و ارام گريه مي کردند مخصوصا يکيشون که جوونتر از بقيه بود حس و حال عجيبي داشت شايد اون يک ساعت جزء بهترين ساعات سفر ما به سوريه بود

اون شب نوبت ما بود که شام رو تهيه کنيم در تهيه شام هم يک رقابتي ايجاد شده بود که چه کسي بهتر از بقيه شام رو تهيه مي کنه ما به نظرمون رسيد بهتر از هر غذاي اماده اي که هم سالم است و هم مطمئن مرغ سوخاريه ،4تا مرغ سوخاري گرفتيم هرکدام 4000تومان ، نوشابه هم در کنارش و برگشتيم هتل .

فردا صبح قرار بود بريم مرقد حضرت هابيل، صبح ساعت 9 قرار بود  بريم که تا ساعت 10:30ماشيني که قرار بود ما رو ببره نيومد مي خواستيم خودمون يک ماشين ديگه بگيريم و بريم که ماشينمون اومد و راننده اش گفت ماشين خراب شده بود مرقد حضرت هابيل 40کيلومتر بيرون شهر دمشق بود و از مناطقي مي گذشت که پادگانهاي نظامي يا خانه هاي سازماني نظاميان سوريه بود راننده به ما تذکر داد که توي اين منطقه تصوير برداري ممنوعه . مرقد حضرت هابيل توي يک منطقه کوهستاني بود که سوز شديد سرما مي اومد ،اونجا هم چون زائر زياد مي ره يک بازارچه کوچکي درست کرده بودند مرقد حضرت هابيل خادمهايي داشت که پيراهن مشکي پوشيده بودندو سيبيلهاي بلندي داشتند و دستار مشکي هم بر سرشون بسته بودند پيروان حضرت هابيل را دروزي ها مي گويند که ظاهرا توي سوريه کم نيستند اينها اعتقادات عجيب و غريبي داشتند از جمله اينکه آدمها توي سن 40سالگي به سن تکليف مي رسند خود قبر حضرت هابيل هم خيلي عجيب بود 7متر طول اين قبر بود که مي گفتند ادمهاي اوليه خيلي قد بلند بودند

 

                                                فيلم مرقد حضرت هابيل

خلاصه تا بريم و برگرديم هتل تا ساعت 2بعد از ظهر طول کشيد بعد از ظهرش به پيشنهاد من قرار بود بريم حرم حضرت رقيه و نماز مغرب و عشاء رو اونجا بخونيم و دعاي کميل رو هم اونجا باشيم خانمها هم که اصلا از خريد خسته نمي شوند براي اينکه از وقت به نحو احسن استفاده کنند به همراه يکي دوتا از آقايون رفتند بازار صالحيه و قرار شد از اونجا بيايند حرم ماهم استراحت کرديم و بعدش هم رفتيم حرم حضرت رقيه (س) ، خانمها هم که همگي از قيمتهاي زياد بازار صالحيه جا خورده بودند بدون اينکه چيزي بخرند خيلي زود اومده بودند حرم ، دعاي کميل حرم هم خوب بود ساعت 7 سر بازار حميديه قرار گذاشته بوديم، اون شب شام رو مهمون براداران سوري اون هم از نوع پولداراش بوديم سر بازار که رسيديم اومدند دنبالمون و رفتيم مطعم الخوالي که نزديک قسمت قديمي بازار حميديه بود، راستش اين رستورانه اصلا به تيپ ما نمي خورد هرکسي هم مي اومد اول با تعجب به ماها نگاه مي کرداين رستوران دوسه تا سرگارسون کت و شلواري داشت و چندتايي هم گارسون که دائما از مشتريها پذيرايي مي کردند تازه نشسته بوديم که گارسونها براي دوتا ميزبان سوري ما قليون چاق کردند به ماهم تعارف کردند که ماگفتيم اهل دود نيستيم چند دقيقه اي گذشت تا برامون يک شربت سبز رنگ اوردند خيلي خوش طعم بود طعم ليمو مي داد و نعناع ، پسرم محمد حسين تا شربت رو ديد گفت آب قورباغه آوردند که همگي زدند زير خنده بعد از اينکه ليوانهاي شربتها رو جمع کردند نوبت به دسر شد شايد 20نوع دسر اوردندهمراه دسرها نون داغي رو هم که همونجا مي پختند اورده بودند قبل از غذا يکي از دوستان که سابقه رستورانهاي سوري رو داشت به ما گفته بود که اول دسر ميارند و بعد غذا و توصيه کرده بود که خودتون را با دسر سير نکنيد اما خانمها خبر نداشتند و فکر کرده بودند همون دسرها غذاي اصلي سوريه است و خودشون رو با همونها سير کرده بودند

 

 شايد نيم ساعت اين دسرها سرميز غذا بود و بچه ها در حين صحبت با ميزبان از اين دسرها هم تناول مي کردند بعد از اون دسرها يک نوع غذاي محلي خودشون رو هم اوردند که اون هم خوشمزه بود بعد همه بشقابها رو برداشتند و تازه غذا رو اوردند با يکسري ديگه دسر فکر کنم نيم ساعتي هم اين غذاها روي ميز بود ما خيلي عجله داشتيم و مي خواستيم زودتر شام خوردنمون تموم بشه و بريم آخرين هماهنگيهاي فردار رو که قرار بود بريم لبنان انجام بديم اما اين شام انگار تمومي نداشت وقتي شام خورديم مي خواستيم بلند شيم که ميزبان گفت چند دقيقه اي صبر کنيد مي گم زودتر پذيرايي کنند بعد از شام هم چايي اوردند و شيريني و ميوه خلاصه اينکه اون شب طولاني ترين شاممون رو خورديم دوساعت و نيم سرميز غذا بوديم و البته پذيرايي اونها هم اونقدر تنوع داشت که اصلا احساس خستگي نمي کرديم جاي همگي خالي بود